حكيم ابوالقاسم فردوسى
705
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همه زير خفتان و خود اندرون * همى از جگرشان بجوشيد خون بدژ چون خبر شد كه آمد سپاه * جهان نيست پيدا ز گرد سياه همه دژ پر از نام اسفنديار * درخت بلا حنظل آورد بار بپوشيد ارجاسپ خفتان جنگ * بماليد بر چنگ بسيار چنگ بفرمود تا كهرم شيرگير * برد لشكر و كوس و شمشير و تير بطرخان چنين گفت كاى سرفراز * برو تيز با لشكرى رزمساز ببر نامداران دژ ده هزار * همه رزم جويان خنجرگزار نگه كن كه اين جنگ جويان كنيد * وزين تاختن ساختن بر چيند سر افراز طرخان بيامد دوان * بدين روى دژ با يكى ترجمان سپه ديد با جوشن و ساز جنگ * درفشى سيه پيكر او پلنگ سپه كش پشوتن بقلب اندرون * سپاهى همه دست شسته به خون بچنگ اندرون گرز اسفنديار * به زير اندرون بارهء نامدار جز اسفنديار تهم را نماند * كس او را بجز شاه ايران نخواند سپه ميسره ميمنه بر كشيد * چنان شد كه كس روز روشن نديد ز زخم سنانهاى الماسگون * تو گفتى همى بارد از ابر خون بجنگ اندر آمد سپاه از دو روى * هرانكس كه بد گرد و پرخاش جوى بشد پيش نوش آذر تيغ زن * همى جست پرخاش زان انجمن بيامد سر افراز طرخان برش * كه از تن به خاك اندر آرد سرش چو نوش آذر او را بهامون بديد * بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد كمرگاه طرخان به دو نيم كرد * دل كهرم از درد پر بيم كرد چنان هم بقلب سپه حمله برد * بزرگش يكى بود با مرد خرد بران سان دو لشكر بهم بر شكست * كه از تير بر سر كشان ابر بست سر افراز كهرم سوى دژ برفت * گريزان و لشكر همى راند تفت چنين گفت كهرم بپيش پدر * كه اى نامور شاه خورشيد فر از ايران سپاهى بيامد بزرگ * بپيش اندرون نامدارى سترگ سر افراز اسفنديارست و بس * بدين دژ نيايد جزو هيچ كس همان نيزهء جنگ دارد بچنگ * كه در گنبدان دژ تو ديدى بجنگ غمى شد دل ارجاسپ را زان سخن * كه نو شد دگر باره كين كهن بتركان همه گفت بيرون شويد * ز دژ يك سره سوى هامون شويد همه لشكر اندر ميان آوريد * خروش هژبر ژيان آوريد يكى زنده زيشان ممانيد نيز * كسى نام ايشان مخوانيد نيز همه لشكر از دژ به راه آمدند * جگر خسته و كينه خواه آمدند [ كشتن اسفنديار ارجاسپ را ] چو تاريك تر شد شب اسفنديار * بپوشيد نو جامهء كارزار سر بند صندوقها برگشاد * يكى تا بدان بستگان جست باد كباب و مى آورد و نوشيدنى * همان جامهء رزم و پوشيدنى چو نان خورده شد هر يكى را سه جام * بدادند و گشتند زان شادكام